حكيم ابوالقاسم فردوسى

324

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

و در خلوت به او گفت : از پايان كار خويش هراسانم . چنان كه مىدانى رستم با سپاهى نه بسيار ، كاموس و منشور و خاقان چين و كهار و فرطوس و كندر و شنگل پادشاه هند و سپاهيان همهء آنان را كه شمارشان از ستارگان افزون بود شكست داد . بسيارى از آنها را كشت ، و برخى را به بند كشيد . بيم دارم كه روزگار سرورى من نيز به نهيب او به سر آيد . بر آن سرم كه همهء گنجها و تاج و كمر و طوقها و سپرهاى خود را سوى الماس رود بفرستم ، از آن كه رستم به مردم نماند به روز نبرد * نپيچد ز زخم و ننالد ز درد تو گويى كه از روى و از آهن است * نه مردم نژاد است ، كاهريمن است سليح است چندان برو روز كين * كه سير آيد از بار پشت زمين با اين همه بيم و وحشت كه مرا از او در دل است جز جنگيدن چاره ندارم . اگر بخت يار باشد دمار از ايران و شهريارش برمىآورم . شيده در جواب پدر گفت : راى من اين است اكنون به جنگ نكوشى سوى گنگ به روى ، و پس از اين كه از هر كشور سپاه بسيار گرد آوردى جنگ را پذيره شوى . چون شب در رسيد فرغار از ايران سپاه برگشت و گفت : سراپرده‌اى سبز ديدم بزرگ * سوارى به كردار درّنده گرگ به خيمه درون ژنده پيل ژيان * ميان تنگ بسته چو ببر بيان فروهشته از كوههء زين لگام * به فتراك بر حلقه‌اش خم ّ خام سپهدار چون طوس و گودرز و گيو * فريبرز و گرگين و شيدوشِ نيو نامه افراسياب به پولادوند افراسياب سخت دردمند و غمگين گشت . چاره‌گرى را نامه‌اى به پولادوند پادشاه بخشى از كشور چين نوشت . او را به يارى خواند ، و پيمان سپرد اگر رستم به دست او تباه شود به پاداش نيمى از كشور و نيمى از گنجهايش را به او بدهد . شيده نامه را به پولادوند رساند . وى سپاه آراست ، و يارى